گروه، گروه جمع شده بودند بر سر قبرستان ده،باور کن نمی شناختمشان، چه زود بزرگ شده بودند...انگار همین دیروز بود که زیبا دانش آموز کلاس دومم بود...خیلی هایشان قیافه شهری به خودشون گرفته بودند، انگار نه انگار که آمده بودند قبرستان، یه لحظه فکر کردم قبرستان هم پارک شده، آخه ما روستا را هم از یادبردیم و میگیم شهر!!!
خب...خدا بیامرزه همه مردگانو...خوبه که حداقل زنده ها به بهانه مرده ها یه روز از هفته دور هم جمع می شن و گپ می زنن!! مسئولین شهر(!!!) هم باید به فکر یه جایی برای تفریح آدمای شهر باشن!
اما خیالم پشت قبرستان قدم می زد و قدمهایم را به دنبالش کشانیده ام...آنجا که چشمه برکه ای شده بود...آنجا که بید نیمکتی شده است...آنجا که جویبارها جدول شده اند...آنجا که «کپر» ایرانیت شد...آنجا که«پیش طارمه» پارکینگ شد!!!
ومن با کودکان تغییرات و تحولات، چشمه را به تماشا نشسته ام: جفتگیری قورباغه ها درچشمه...عشقبازی اردک ها در برکه...
باز هم می شود با خیال «ده» در حصار چشمه گل بازی کرد...و با اردک های برکه زندگی کرد....
نوشته شده توسط زهرا نوروزی خوب در جمعه سی ام فروردین 1392 ساعت 20:30 موضوع | لينک ثابت
تاریکی حجم اتاق را پر کرده بود، صدای اذان پشت میله ها، پنجره را مقدس می نمود، صدای بازی بچه ها لای حیاط می پیچید، شب را نمی دانستم، چندین نفر پشت میله ها به حجم شب فکر می کنند!؟ سایه خدا سنگین تر است یا سایه ی خیال دخترک کر و لالِ خفته در دهِ مادربزرگ؟!
کدامین دخترکان اکنون در زیر بام شب ایل ستاره می شمارند، ماه می بوسند، و خوشه های خیال می بافند!!؟
هوف هوف باد می ترساند مرا، سکوت کویر را می خواباند،تنهایی تنش را می ساید بر باد...شاید امشب چشمانم را باد با خود ببرد.... آنجا که عو عو سگان لالایی ست... آنجا که فانوس ها نمی ترسند از باد... آنجا که دخترکان برای خدا متل می گویند... متل درد و رنج....متل عشق و مرگ...متل دیو و دختر...آنجا که معصومه از خدا می گوید... تاج ماه نقاشی می کشد...
نوشته شده توسط زهرا نوروزی خوب در یکشنبه ششم اسفند 1391 ساعت 21:9 موضوع | لينک ثابت
خیال و محال...
تاچشم کار می کرد صحرا بود و سنگ، یاد در باد موج می زد، نگران هیچ مرده ای نبودم، به خیالم دلشان که می گرفت یا که تنهایی روحشان را کرخ می کرد رها می شدند به صحرا، بدبختی زنده بودن ها را قدم می زدند، خوشبختی هیچ بودنشان را برتن خاک به باد می گرفتند...دستهای کوتاه شده از دنیای جسم را، بر روح چشمه می ساییدند...و دوباره در گور نام و یاد عدم را به سخره می گرفتند!!
اما اینک پهنای خیالم را حصاری پوشانده است؛ آری.. عصر سیمان به خیال مردگان«ده» نیز رحم کرده است!!!
نوشته شده توسط زهرا نوروزی خوب در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 ساعت 12:54 موضوع | لينک ثابت
کاش اتفاق نمی افتاد...
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی....
شیپور مرگ چه بی محابا ساز زندگی را به آغوش خاک می سپارد.... این روزها بار دیگر باغ ایل را خزان در برگرفته است و دریا ی خزر جوانی از دیار مان را ناباورانه به آغوش خاک کشاند!!اما باز هم تنها تسکینمان زمان است و ایه ی«انالله و انا الیه راجعون»
نوشته شده توسط زهرا نوروزی خوب در پنجشنبه ششم مهر 1391 ساعت 20:31 موضوع | لينک ثابت
تئولوژيها شبكهاي از باورهاست كه به زندگي باورنده معنا ميدهد و فرد باورنده با فهم لحظه به لحظه آنها معناي زيستي خود را روزآمد ميكند اما همين ويژگي معنايي، شبكه باور را غيرمسالهگرا ميكند زيرا ميخواهد به نياز كلي و جهانشمول باورنده پاسخ دهد؛ نيازي كه كاملا سابژكتيو و فراموقعيتي است، در حاليكه مسالهها تماما موقعيتي و ابجكتيوند و براي حلشان ابتدا بايد شناخته شوند؛ شناختي كه فقط از فهم هرمنوتيكي و تفسيري تبعيت نميكند بلكه به مباني معتبر متافيزيكي، تحليلي، منطقي، اپيستميك، علمي، مهندسي و مديريتي هم نيازمند است. با نگاهي به تاريخ انديشه ايراني، بهويژه از ابنسينا به بعد، ميتوان دريافت كه ذهن ايراني بيشتر از منظر تئولوژيكانديشي به مسايلش نگاه كرده و شايد به همين دليل هم بوده كه همواره در حل مسايلش عاجز مانده يا اشتباهاتش را مدام تكرار ميكرده است. تاريخچه تفكر تئولوژيك در ذهن ايراني با ابوحامد محمد غزالي و با اثري به نام تهافتالفلاسفه (پريشانگوييهاي فيلسوفان) در قرن پنجم آغاز و بنيانگذاري شد. غزالي با نوشتن اين كتاب قصد برتريدادن فقه و كلام را بر منطق و فلسفه داشت ولي با نگارش اين كتاب عملا تفكر فلسفي و بنيان انديشه تحليلي در ذهن ايراني را تضعيف كرد. بهطوريكه كار بزرگاني چون فارابي (معروف به معلم ثاني پس از ارسطو)، مسكويه، توحيدي، بيروني و ابنسينا در حاشيه قرار گرفت. كتاب ديگر غزالي به نام «احياء علومالدين» هم همين وضعيت را تكرار كرد... با اين حال آثار و پيامدهاي تئولوژيكانديشي در فرهنگ و ذهن ايراني ماندگار شد؛ آثاري چون اسطورهسازي، اسطورهگرايي، گذشتهگرايي، جبرانديشي، اشعريگري، خشونتگرايي، تقليلدهي مسايل، مشكلات و نيازهاي جمعي به تكعاملها بهويژه تقليلدهي آنها به شبكه باورهاي تئولوژيك، بيگانگي با تحليل، منطق، نقد، عقلانيت و مسالهگرايي انتقادي. افكار شريعتي حاصل و نماد تئولوژي انقلابيگراست كه حاصل جمع باورهاي تئولوژيك و آرمانهاي ايدئولوژيك انقلابيگري ميباشد. همراه با شريعتي تولد يافت، جمعي شد و پس از انقلاب با نام و هويت نيروهاي ملي- مذهبي تثبيت شد. ذهن تئولوژيك انقلابيگرا، كه تمايلات انقلابيگرايانه خود را با روش مسالمتآميز دنبال ميكند، هم از تئولوژي سنتي (مورد اول) فاصله ميگيرد و هم از تئولوژي اصلاحگرا (بخش اول مورد سوم). به اين ترتيب بود كه ذهن شريعتي و فرآوردههاي ذهنش همراه با تجربيات پراتيكياش، به يك مانيفست تبديل شد و او را كه هم دلبسته ادبيات بود، هم دانشآموخته جامعهشناسي، هم فعال سياسي و هم همسو با فضاي انقلابيگري جهان مدرن بهويژه انقلابيگري كشورهاي جهان سوم، بهمثابه شاخصترين تئولوژيكانديش غيرحوزوي، در تاريخ معاصر ايران تثبيت كرد. موقعيتي كه تاكنون هيچ غيرحوزوي تئولوژيكانديشي به آن دست نيافته است. يك علت جذابيت شريعتي ناشي از همين موقعيت منحصربهفرد اوست. همين موقعيت ويژه شريعتي بود كه او را در سه سطح متفاوت برجسته كرد و بر جذابيتش افزود:
الف: در سطح فعاليت صادقانه سياسي- مبارزاتي. شريعتي در مبارزاتش از يكسو تحتتاثير فضاي زمان و گفتمان ايدئولوژيك زمانهاش بود كه عليه سرمايهداري عمل ميكرد (در شكلگيري اين فضاي گفتماني، البته ماركسيسم ايراني هم نقش داشت، همان ايدئولوژي عامهپسندي كه از ماركس و فلسفه پيچيده او متاسفانه فقط فحشدادن به سرمايهداري را يادگرفته بود) و از طرف ديگر تحتتاثير نگرشهاي ايدئولوژي اگزيستانسياليستي سارتري هم بود كه نقش بارزي در خلق ادبيات ويژه او داشت.
ب: در سطح ادبيات زيباييشناسانهاي كه نمونه آن را در «كويريات» ميبينيم، ادبياتي كه تنها بخش غيرتئولوژيك و غيرايدئولوژيك گفتار شريعتي است.
ج: در سطح ويژگيهاي رفتاري و شخصيتي شريعتي، باعث شد از لمپنيسم تشكيلاتي گروههاي سياسي زمانهاش دور باشد و مثل آنها مخالفان فكري- سياسي خود را ترور، بايكوت و لجنمال نكند. ذهن شريعتي و نثر حاصل از آن به اين ترتيب تركيبي شد از تئولوژيكانديشي تاريخي ايراني، انقلابيگري سياست معاصر و ادبيات شاعرانه فرهنگ انسانمدار. مجموعه آثار شريعتي برساختهاي شد از همين نثر تركيبي او... با اين حال، موقعيت منحصربهفرد شريعتي و جذابيت حاصل از آن، نبايد مانع از ديدن نقطهضعف اصلي ذهن او و افكارش، يعني تئولوژيكانديشي او، بشود؛ هر چند متاسفانه تاكنون چنين بوده است. اگر قرار باشد بر ذهن و افكار شريعتي نقدي منصفانه و منطقي صورت گيرد، اين نقادي بيشك بايد از نقد تئولوژيكانديشي ذهن او آغاز شود؛ يعني همان نقطه محوري و همان نكته مفهومي كه در نقد شريعتي تاكنون مورد غفلت قرارگرفته است. اگر چنين نقدي آغاز شود آنگاه ضرورت توجهي جدي و دوباره به پيشينه تئولوژيكانديش ذهن ايراني (بهويژه از غزالي، ابنسينا و ابنرشد به بعد) بهخوبي آشكار خواهد شد. نتيجه آنكه شريعتي و پيروان ملي- مذهبياش، كه آخرين نسل از بازماندگان پُرسابقه تئولوژيكانديشان تاريخي ايراناند، بهرغم صداقتشان در فعاليت سياسي، بايد به اين نكته و قاعده منطقي بينديشند كه تئولوژيكانديشي به دليل ماهيت تفسيري و هرمنوتيكي بودنش، مساله- محور و مسالهگرا نيست و نميتواند باشد (همچون رقيب معاصرش ايدئولوژيكانديشي انقلابيگرا). و لذا بايد بدانند كه با ماندگارسازي ذهن تئولوژيك، به لحاظ عملي، راه را براي تبديل مسايل به شبهمسايل هموار ميكنند و به لحاظ نظري هم، مانع شكلگيري تفكر تحليلي، منطقي، معرفتي و متافيزيكي ميشوند و اين يك اشتباه تاريخي است، اشتباهي كه نسل معاصر و نسلهاي بعد، بايد از آن و پيامدهاي نامطلوبش درس گرفته و ديگر مرتكب آن خطا نشوند. محسن خيمهدوز/شرق/30خرداد/91
نوشته شده توسط زهرا نوروزی خوب در سه شنبه سی ام خرداد 1391 ساعت 10:10 موضوع | لينک ثابت
نوای نی کسائی خاموش شد
حسن کسائی (تولد۳ مهر ۱۳۰۷، اصفهان ، درگذشت: ۲۵ خرداد ۱۳۹۱، اصفهان ) از استادان برجستهٔ موسیقی ایرانی و نوازندهٔ سرشناس نِی بود.
در تاریخ ادبیات ایران، از نی بیش از هر ساز دیگری یاد شده. سادگی و رنگ دگرگونساز صدای آن، به تمثیلی برای بیان سوز درون و اندیشههای عارفانه تبدیل شده است. مثنوی معروف مولوی نمونه برجسته این بهره گیری است. با این همه در تاریخ موسیقی ایران رد پای نی نوازان را تنها از صد و اندی سال پیش به این سو میتوان پی گرفت. تازه از تنی چند از آنان جز نامی باقی نمانده است.
روحالله خالقی، از " چند نی زن" یاد کرده است که در دوره ناصری میزیستهاند: از جمله از "نایباسدالله نی زن که همه آوازهها از اوست!"
در سحر و جادوی نی نوازی او روایتها بسیار است. خالقی میگوید که در نوجوانی او را در یک مجلس عروسی شاهانه در اصفهان دیده- و شنیده- و سخت مجذوب او شده است. نایب " تمام اصواتی را که اراده میکرد، از نی در میآورد... علاوه بر نغمات موسیقی خودمان، بعضی از آهنگهای فرنگی را هم که آن وقتها معمول بود و از موزیک نظامی شنیده میشد، با نی مینواخت."
القی جملهای را از نایباسدالله نقل میکند که نشان دهنده آگاهی او از اعتباری است که با توانائیهای خود به "نی" بخشیده:
در ستایش کسایی
حسن کسائی از اندک موسیقیدانان ایرانی است که معارض و مخالفی در برابر خود ندارد. منش و روش انسانی از یک سو و احساس و توانمندی هنری از سوی دیگر، او را هنرمندی مورد ستایش و احترام همگان قرار داده است.
ساسان سپنتا، موسیقی شناس، "احراز تن شفاف و مطلوب در محدودههای بم و زیر نی" را از ویژگیهای بارز نوازندگی کسائی میداند: " تن صدای نی استاد... در محدوده بم، گرم و دارای هارمونیکهای مطلوب و غنی است."
حسین عمومی، موسیقیدان و نی نواز، کسائی را "پایه گذار مکتب نی" به شمار میآورد. مکتبی که " نوازندگان بعد از او چه مستقیم و چه غیر مستقیم" از آن متاثر شدهاند.
حسین دهلوی، موسیقیدان و آهنگساز، میگوید: آن چه مولوی درباره " نی" سروده، در نی کسائی به واقعیت پیوسته است.
پرویز یا حقی، آهنگساز و ویولن نواز، ستایش را به آن حد میرساند که کسائی را " استاد فرزانه تاریخ موسیقی جهان" مینامد.
شاعران نیز زیر تاثیر جاذبه احساس و تکنیک نوازندگی حسن کسائی شعرها سرودهاند.
فریدون توللی گفته است: در نغمه اگر جلوه کند راز خدائی/ هم ساز عبادی خوش و هم نای کسائی/
هوشنگ ابتهاج ( ه- ا. سایه) سروده است: شکایت شب هجران که میتواند گفت/ حکایت دل ما با نی کسائی کن
"من نی را از آغل گوسفندان به دربار پادشاهان بردم."
نایباسدالله دو شاگرد برجسته داشته است، یکی بکم نام:" عبدالخالق اصفهانی" و دیگری نام آور:" مهدی نوائی". آموزههای همین مهدی نوائی، حلقه درشت دیگری را به این زنجیره نه چندان بلند پیوند زده که نام آورتر از پیشینیان خود شد و نائب بزرگ زمانه ما بود: حسن کسائی.
حسن کسائی در سوم مهر ماه ۱۳۰۷ در اصفهان در خانوادهای آزاده و مرفه زاده شد. پدرش به "موسیقی عشق میورزید و هنرمندان ... به نام به خانهاش آمد و شد داشتند."
او میگفت: "من در گهواره موسیقی بزرگ شدهام!"
کسائی در آغاز گرایش به آواز خوانی یافت و از "تاج اصفهانی" و "ادیب خوانساری" تعلیم میگرفت. ولی با شنیدن صدای نی، مجذوب آن شده و پدر با آگاهی از این جذبه، دستش را در دست مهدی نوائی گذاشت. البته از او بیش از چند جلسه، درس نگرفت ولی غیر مستقیم از " نغماتی که او اجرا میکرده" بهرههای بسیار برد.
کسائی، در همان نوجوانی به وساطت پدر، با آموزگار برجسته موسیقی ایران، ابوالحسن صبا آشنا شد، ولی به جای ویولن، دل به سه تار او بست، و به وسوسه سه تار او به شاگردی صبا نشست، تا بی آن که "نی" را از دست بدهد، سه تار را نیز به دست بیاورد.
حسن کسائی از پانزده سالگی ( سال ۱۳۲۲) به رادیو ایران راه یافت، به تکنوازی و نیز همنوازی با بزرگان موسیقی ملی پرداخت. علاوه بر آن در کنسرتهای مختلفی در تهران و شهرهای دیگر ایران شرکت جست، در تهران با "یهودی منوهین" ویولن نواز برجسته بینالمللی و در جشن هنر شیراز (۱۳۵۶) با نوازندگان برجسته شرق: راوی شانکار، بسمالله خان و تران وانکه آشنا شد.
او از سال ۱۳۴۶ عمده فعالیتهای خود را در اصفهان متمرکز ساخت، شورای موسیقی و ارکستر رادیو اصفهان را سرپرستی کرد و در دانشگاه فارابی اصفهان، به تدریس موسیقی پرداخت.
کسائی شاگردان برجستهای نیز پرورش داده که از میان آنها میتوان از حسن ناهید و محمد موسوی یاد کرد.
اندیشههای نوگرایانه
حسن کسائی که از پیشکسوتان موسیقی سنتی به شمار میآمد، بر خلاف بسیاری از آنان ذهن و اندیشهای نوگرایانه دارد. ردیف موسیقی سنتی را " وحی منزل" تلقی نمیکرد.
به باور او، میتوان چیزهائی از آن کاست و یا گوشههائی بر آن افزود. برای این باور خود مثالهای تاریخی نیز میآورد:
"نوابغی" مثل درویش خان و صبا خیلی خوب دریافتند که بیشتر گوشههای ردیف به هم شباهت دارند، پس کوشیدند این موسیقی را " از آن گستردگی و حشو و زوائد" پاک کنند. " موسیقی ردیف، به درد یک موزه هنری میخورد که بدانند ( مثلا) " زیر افکند" و" ماواراءالنهر" چه بوده است؟
"اما این که امروز بخواهند اینها را مو به مو اجرا کنند، نه کسی گوش شنوایش را دارد و نه مجال اجرای آنها هست."
بعد اشاره میکرد به مدعیانی که میگویند "دویست گوشه" را در دستگاه نوا میشناسند. اگر هم این ادعا درست باشد، آیا امروز میشود نشست و برای پانصد نفر، چهار ساعت "نوا" اجرا کرد؟ این دیگر از حوصله روزگار ما خارج است." کسائی میافزود: "درویش خان و صبا این گوشهها را " جمع و جور" کردند که قابل اجرا و یاد گرفتن باشد و عدهای نیایند با ادعاهائی و بخواهند موسیقی را متحجر و عقب مانده و قالبی نگاه دارند."
کسائی اشاره میکرد به برخی از همین "متحجران" که میگویند این موسیقی سه هزار سال عمر دارد، ما هم دقیقا همانها را اجرا میکنیم. ولی آیا گوشههای مرسوم امروزی واقعا همان خسروانیهای هزار، دو هزار سال پیش است؟ در این صورت زبان گفتاری و نوشتاری ما هم باید همان زبان دوره ساسانیان باشد، که نیست. همه چیز در طول زمان دستخوش تغییر و تحول میشود..."
به باور کسائی، "تقلید، هرگز کسی را به بلندای هنر نمیرساند. تقلید و تکرار مثل " زیراکس" است! شما خط " میرعماد" را که مثلا " پنج میلیون تومان" میارزد، اگر " زیراکس" کنید، سیصد تومان هم ارزش پیدا نمی کند!" جوانانی که به فراگیری موسیقی میپردازند نیز نباید بعد از گذراندن دوره آموزشی ( باز هم) صد در صد از استاد خود تقلید کنند. بلکه باید بکوشند با نو آوری، شخصیت و ذوق خود را نشان دهند."
به باور او موسیقی پیوندی است میان خلاقیت و تکنیک، ولی تکنیک باید ابزاری باشد در خدمت خلاقیت. "در روزگار ما قضیه بر عکس شده است و در نتیجه، جای موسیقی حال را موسیقی قال گرفته است."
کسائی دو چیز دیگر را در قلمرو موسیقی سنتی امروز مورد انتقاد قرار میداد. اولی "خواننده سالاری" است که آن را " اپیدمی" تلقی میکرد. خوانندگان باید این نکته را در یاد داشته باشند که سبب اصلی گرایش مردم به آواز به خاطر شعری است که به آن پیوند میخورد. شعر بزرگترین جاذبه در فرهنگ ما بوده است. دومی مسئله مرکب خوانی- و مرکب نوازی- است که در سالهای اخیر رواج پیدا کرده است. کسائی میگفت:
"چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند! اگر راست میگویند همان مقامهای موسیقی را درست اجرا کنند. امروز ساز و آواز راسته حسینی هم یک پایش ( به هواست)...جامعهای که از موسیقی ردیف اطلاع چندانی ندارد چگونه مرکب خوانی مورد قبولش قرار میگیرد؟ کسانی باید به این جور مد گردیها روی بیاورند که بتوانند از عهده اجرای صحیح آن برآیند. امروز بیشتر کسانی به دنبال این گونه کارها میروند که میخواهند خود را " شاخص" نشان دهند. همانها که خود را " استاد" قلمداد میکنند.
کسائی رواج و رونق لقب " استاد" را " ترافیک استاد" مینامید. چیزی که موسیقی را به راه خطا میکشاند.
حرفهای دیگر
به باور کسائی یکی از دلائل فقدان تنوع در موسیقی ردیفی ایران این است که همه چیز " از مرکز به تمام نقاط کشور دیکته" شده است. "در قدیم، هر کجا سبک و ردیف مخصوص خود را داشته، مثلا فلان گوشه در ردیف اصفهان بوده و در ردیف تهران نبوده یا بالعکس و یا حالات اجرای گوشهها متفاوت بوده.... مثل زبان که در آن لهجههای مختلف داریم." همان طور که لهجههای مختلف تنوعی به زبان بخشیدهاند، گوشههای مربوط به هر منطقه و یا شیوه بومی اجرای آنها نیز میتواند موسیقی سنتی را از یکنواختی در آورد."
کسائی در شصت هفتاد سالی که از گام نهادنش به عرصه موسیقی میگذشت، گاه به ساخت و پرداخت آهنگهای با کلام و بی کلام نیز روی آورد، ولی خود میگوید بیش از هر چیز به نواختن اهمیت میداد و از آن "بیشتر اقناع میشد". او با فروتنی و انصاف حرفی میزد که در این روزگار از کمتر آدمی میتوان شنید.
"وقتی آدمهائی هستند که با قریحه بسیار آهنگ میسازند دیگر جای آهنگسازی بنده یا دیگری نیست.....زمانی را نیز برای دیگران باید گذاشت و بهتر است هر کس به کار خودش بپردازد."
و بعد به وضعیت امروز اشاره میکرد که یک نفر میخواهد همه فن حریف جلوه کند: "با کمال تاسف...امروزه، میخواهند، همه کارها را یک نفره و به تنهائی انجام دهند. یک نفر هم بخواند، هم آهنگ بسازد، هم ساز بزند، هم شعر بگوید....و لابد صدابرداری هم بکند... که نتیجه آن از پیش معلوم است...!"
کسائی "موسیقی پاپ ایرانی" را ضجه و مویه"ای ارزیابی میکرد که عمر کوتاهی چون حباب دارد و حضور آن را در ایران با بر چسب معروف "تهاجم فرهنگی" نوجیه میکند.
او میگفت: "موسیقی پاپ در غرب یک بوئی از موسیقی کلاسیک برده، در حالی که در مملکت ما.... موسیقی پاپ هیچ قرابتی با موسیقی سنتی خودمان ندارد..."
این البته نظر درستی نیست. جدائی میان معیارهای موسیقی پاپ و کلاسیک در غرب، بسیار چشمگیرتر است از فاصله میان موسیقی سنتی و پاپ در ایران.
آن "ضجه و مویه"ای که به گفته کسائی در پاپ ایرانی هست، ارثی است که از موسیقی سنتی برده است.
کسائی از زمره موسیقیدانانی بود که کمتر حرف میزدند و بیشتر عمل میکردند. خود او میگفت آنها که نمیتوانند حرفشان را با ساز بیان کنند و " چیزی برای ارائه موسیقی ندارند، با صحبتهای عجیب و غریب میخواهند خودشان را مطرح کنند."
این سخن منسوب به "واگنر" است که " آن جا که سخن باز میماند، موسیقی آغاز میشود."
کسائی میگفت عکس این هم صادق است: آن جا که موسیقی باز میماند چه سخنها که آغاز نمیشود!

در ستایش کسایی
حسن کسائی از اندک موسیقیدانان ایرانی است که معارض و مخالفی در برابر خود ندارد. منش و روش انسانی از یک سو و احساس و توانمندی هنری از سوی دیگر، او را هنرمندی مورد ستایش و احترام همگان قرار داده است.
ساسان سپنتا، موسیقی شناس، "احراز تن شفاف و مطلوب در محدودههای بم و زیر نی" را از ویژگیهای بارز نوازندگی کسائی میداند: " تن صدای نی استاد... در محدوده بم، گرم و دارای هارمونیکهای مطلوب و غنی است."
حسین عمومی، موسیقیدان و نی نواز، کسائی را "پایه گذار مکتب نی" به شمار میآورد. مکتبی که " نوازندگان بعد از او چه مستقیم و چه غیر مستقیم" از آن متاثر شدهاند.
حسین دهلوی، موسیقیدان و آهنگساز، میگوید: آن چه مولوی درباره " نی" سروده، در نی کسائی به واقعیت پیوسته است.
پرویز یا حقی، آهنگساز و ویولن نواز، ستایش را به آن حد میرساند که کسائی را " استاد فرزانه تاریخ موسیقی جهان" مینامد.
شاعران نیز زیر تاثیر جاذبه احساس و تکنیک نوازندگی حسن کسائی شعرها سرودهاند.
فریدون توللی گفته است: در نغمه اگر جلوه کند راز خدائی/ هم ساز عبادی خوش و هم نای کسائی/
هوشنگ ابتهاج ( ه- ا. سایه) سروده است: شکایت شب هجران که میتواند گفت/ حکایت دل ما با نی کسائی کن
پيکراين استاد موسيقي در بي اطلاعي و سكوت خبري، نيمه شب 26 خرداد در آرامگاه تخت فولاد اصفهان به خاک سپرده شد.
یادش گرامی باد
سرگذشت موسیقی ایران، روحالله خالقی، صفی علیشاه، تهران ۱۳۵۳
از موسیقی تا سکوت، به کوشش محمد جواد کسائی، نشر نی، تهران ۱۳۸۱
نوشته شده توسط زهرا نوروزی خوب در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 ساعت 0:59 موضوع | لينک ثابت
زماني ناپلئون گفت: تاريخ جز گمراه كردن مردم فايده ديگري ندارد. او يك سياستمدار است كه ميخواهد تاريخ نانوشته باقي بماند تا مردم نتوانند از گذشته خود مطلع شوند. وقتي ميگويند گذشته، چراغ راه آينده است بدون منطق و تعقل اين جمله را بر زبان نياوردهاند. از زماني كه تاريخنويسي در يونان باستان از هرودوت، پدر تاريخنويسي، آغاز شد، او مطالعات زيادي روي جامعه، مردم، آداب و رسوم و آرمانشهرهاي آنان داشت و آن زمان بود كه او شروع به تاريخنويسي كرد. در اينجا چند نكته مهم را براي خوانندگان علاقهمند به مسايل تاريخي بيان ميكنم:
1- تاريخ را بايد وقايعنگاران و مورخان بنويسند، زيرا تخصص آنان مراجعه به تاريخ و مطالعه حول و حوش مسايل تاريخي است. زماني كه سياستمدار پا به عرصه تاريخ ميگذارد و ميخواهد تاريخي را تدوين كند، چون مطالعه زيادي در اين مورد ندارد اگر سياستمدار مستقلي باشد آنچه مورد نظر خودش است و منافع خودش در آن نهفته است روي كاغذ ميآورد تا به اين صورت خود را ارضا كند و اگر سياستمدار وابستگي گروهي دارد سعي ميكند در چارچوب ايدئولوژي و مرامنامه و منافع گروه و حزب خويش تاريخ را تدوين كند تا منافع حزب در آن نهفته باشد و جامعه را به سوي دسته، گروه و حزب خود سوق دهد.
2- وقايعنگاران و مورخان زماني كه ميخواهند تاريخ يك كشور را تدوين كنند، وجدان اجتماعي را در نظر ميگيرند و سعي ميكنند حقايق را آنچنانكه رخ داده است بيان كنند و كاري به حسن و قبح و مدح و ذم ديگران ندارند، ولي سياستمداران زماني كه ميخواهند تاريخ كشورشان را تدوين كنند، ابتدا سياست حاكم بر كشور را در نظر ميگيرند و گفته چرچيل را آويزه گوش خود قرار ميدهند كه ميگويد سياستي موفقتر است كه عده زيادتري را اميدوار كند. آنان به مقوله تاريخ هم مثل سياست مينگرند و تاريخ را گزينشي مينويسند و سعي ميكنند تاريخ را مثله كنند و آنچه را مورد تاييد خود و سياست حزبشان است گزينش كرده و بقيه را در زبالهدان تاريخ ميريزند.
3- بسياري از سياستمداران جهان بودهاند كه كمال انصاف را به كار برده و فقط به منافع و مصالح كشورشان انديشيدهاند و وجدان اجتماعي را الگوي خود كردهاند و تاريخ را تدوين كردهاند. مثلا گاندي در زندان (نگاهي به تاريخ جهان) را نوشت. اين مساله تداعي دارد كه نميتوان همه سياستمداران را فاقد اطلاعات تاريخي دانست. مثلا اكثر ديكتاتورها و حتي رهبران كشورهاي اروپايي كتاب «پرنس» يا «شهريار» ماكياولي را شايد چند بار مطالعه كردهاند. كساني مانند چرچيل، ناپلئون و كاسترو اطلاعات وافري از تاريخ كشورشان و جهان داشتهاند وليكن وقتي آنها در حيطه سياست وارد ميشدند، يكبعدي به آن مينگريستند و اين گفته را مد نظر قرار نميدادند كه سياست باتلاقي است كه هركس در آن بيفتد غرق ميشود و به اين مساله نميانديشيدند كه ميگويند تاريخ مانند كابوسي است و مورخ انسان را از كابوس ميرهاند.
4- نويسندگان تاريخ مانند طبري، بلعمي، بيهقي و شهرستاني و در دوران معاصر حسن پيرنيا، عباس اقبالآشتياني، باستانيپاريزي، غلامرضا نجاتي و غيره هميشه در صحنه اجتماعي درخشيدهاند و آثار تاريخيشان پابرجا مانده است، چون مورخان در گروه نويسندگان هستند. يك محقق اروپايي ميگويد: نويسندگان و هنرمندان ميزبانان تاريخند و سياستمداران ميهمانان تاريخ. به همين دليل هيچ وقت آثار اين مورخان از اذهان عمومي و مطالعهگر محو و نابود نميشود.
5- متاسفانه مورخان و وقايعنگاران در تاريخ قديم و كلاسيك كمتر قلم زدهاند و اگر هم آثاري در اين زمينه خلق كردهاند از روي يكديگر كپيبرداري كردهاند و هيچ ابتكار و خلاقيتي در تدوين و تاليف تاريخ كلاسيك به وجود نياوردهاند و اين خود ميرساند تا چه حد جامعه نخبگان ايراني در نگرش تاريخي و تدوين تاريخ كشورمان موفق نبودهاند، وليكن در مورد تاريخ معاصر بيشتر قلم زدهاند و از تاريخ صفويه به اين طرف تقريبا يك تاريخ مدون و كامل به وجود آوردهاند. با پيروزي انقلاب مشروطيت اين نوع تاريخنگاري و وقايعنگاري گسترش يافت و دهها كتاب در اين زمينه به رشته تحرير درآمد و دهها مقاله در اين مورد نوشته شد. با كودتاي رضاخان و روي كار آمدن سلسله پهلوي كتابهاي زيادي بعد از سقوط اين سلسله چاپ و نشر شد و كودتاي 28 مرداد 32 نيز براي خود تاريخي جديد ساخت و كتابهاي زيادي در موافقت با دولت مصدق و نيز مخالفت با دولت او به رشته تحرير درآمد، وليكن در مورد قيام 15 خرداد كمتر كتابي در اين زمينه به رشته تحرير درآمد و در مورد انقلاب اسلامي نيز فقط كتابهايي به چاپ رسيدند كه شكلگيري انقلاب اسلامي و يكي، دو سال بعد از آن را دربر ميگرفت و هيچ كتابي به تاريخ 32ساله اخير نپرداخته است كه جاي تاسف دارد.
6- گفتهاند هركس تاريخ بداند، هم در گذشته زندگي ميكند هم در حال.آنانكه تاريخ مينويسند بايد تاريخ گذشته را به طور عمقي و كامل مطالعه كنند و از آداب و رسوم جامعه خود در تمام ابعاد آگاهي داشته باشند و اين مطالعه تاريخ گذشته آنان را به سوي زمان حال سوق ميدهد و باعث ميشود كه مورخ و وقايعنگار گذشته را به حال پيوند بزند و يك تاريخ مدون براي جامعه و كشورش تاليف كند.
نوشته شده توسط زهرا نوروزی خوب در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391 ساعت 22:22 موضوع | لينک ثابت
نادرشاه
نادر شاه افشار در سال 1688 در ايل افشار در کبهان ايران به دنيا آمد. اسم اصلي او نادرقلي بود و هنوز به 18 سالگي نرسيده بود که همراه با مادرش در يکي از يورشهاي ازبکهاي خوارزم به اسارت آنها درآمد. بعد از مدت کوتاهي از اسارت گريخت و به خراسان برگشت و در خدمت حکمران ابيورد باباعلي بيگ بود. او گروه کوچکي را به دور خود جمع کرد و بعد از کنترل چند ناحيه خراسان خود را نادرقلي بيگ ناميد.
فئودال بزرگ ملک محمود سيستاني (حاکم سيستان) تا حدي مانع قدرتگيري نادرقلي بيگ شد، ولي نادر در سال 1726 به پشتيباني شاه طهماسب صفوي و فتحعلي خان قاجار (پسر شاهقلي خان قاجار و پدربزرگ آقا محمدخان قاجار) را جلب کرد و توانست مالک محمود را شکست دهد و حاکميت شاه ايران را در خراسان بر پا نمايد. شاه طهماسب، نادر قلي را والي خود درخراسان اعلام کرد و بعد از آن نادر اسم خود را به طهماسب قلي تغيير داد. سال بعد او مناسباتش با شاه طهماسب را قطع کرد و بعد از سرکوب چند ايل ترک و کرد به حکمراني کامل خراسان رسيد.

در زماني که صفويان با هجوم افغانها از هم پاشيده بودند و کشور مورد تجاوز دشمنان داخلي و خارجي بود، عثمانيها از غرب و روسها از شمال و اعراب از جنوب و افغانها در داخل و ترکمانان از شرق به تاخت و تاز و قتل و غارت مشغول بودند، نادر وضعيت حاکميت ايران را بهسامان نمود. او با افغانها وارد جنگ شده در 1729 رييس افغانها يعني اشرف افغان را در نزديکي دامغان و سپس در مورچهخورت اصفهان و براي بار سوم در زرقان فارس شکست داد و بعد در تعقيب وي، افغانستان امروزي را مورد تاخت و تاز قرار داد و قبايل اين ديار را مطيع نمود. سپس با دشمنان خارجي وارد جنگ شد و روسها را از شمال ايران راند، اما در زمان جنگ با عثمانيها که غرب ايران را در اشغال داشتند متوجه شورشي در شرق ايران شد و جنگ را نيمهکاره رها کرد و به آن سامان رفت. شاه صفوي به قصد اظهار وجود دنباله جنگ وي را با عثمانيان گرفت که به سختي منهزم شد.
در سال 1731 به دنبال يک قرارداد بين شاه طهماسب و دولت عثماني که قسمتي از آذربايجان را به آن دولت واگذار ميکرد نادر رهبران ايلها را که پشتيبان صفويه بودند در يک جا جمع نمود و با کمک آنها طهماسب را از سلطنت برکنار کرد و پسر هشتماهه او عباس را به جانشيني انتخاب کرد و خود را نايبالسلطنه ناميد، اما در واقع قدرت اصلي در دست نادر بود. نادرشاه در عرض دو سال کل آذربايجان و گرجستان را از عثمانيان پس گرفت.
نادر شاه در اواخر عمر تغيير اخلاق داد و پسر خود رضاقلي ميرزا را کور کرد. بعد، از کار خود پشيمان شد. بعضي از اطرافيان خود را که در اين کار آنها را مقصر ميدانست کشت. سرانجام شورشها آغاز شد و نادر به سرکوب شورشيان پرداخت، اما زماني که براي رفع يکي از اين شورشها رفته بود شبانه در چادر خود به قتل رسيد. در عهد نادر دشمنان و متجاوزان به کشور توسط وي سرکوب شدند و کشور اندکي از قدرت گذشته خويش را در حفاظت از مرزها و اعمال قدرت يک حکومت مقتدر مرکزي بر تمام وطن، بازيافت. ترکمانان و ازبکان به ماوراءالنهر عقبنشيني کردند. بناهايي که به دستور نادر در مشهد بنا شدهاند نظير کلات نادري و کاخ خورشيد از آثار مهم بازمانده از اين دوران هستند.
در عهد او به سپاه و تأمين نيرو بسيار توجه ميشد. مردم ايران با وجود ظلم و ستم پادشاهان آخر صفوي به اين سلسله اميد داشتند. وي همچنين سعي داشت با کمک يک انگليسي به نام دالتون نيروي دريايي ايجاد کند که ناموفق ماند. نادر مردي خستگي ناپذير، دلاور، ميهندوست، مبارز ضداستعمار و بزرگمنش بود. آرامگاه وي در مشهد در زمان پهلوي اول ساخته شد.
سخناني از نادرشاه افشار
* کمربند سلطنت، نشان نوکري براي سرزمينم است نادرها بسيار آمدهاند و باز خواهند آمد، اما ايران و ايراني بايد هميشه در بزرگي و سروري باشد. اين آرزوي همه عمرم بوده است .
* هنگاميکه برخاستم از ايران ويرانهاي ساخته بودند و از مردم کشورم بردگاني زبون، سپاه من نشان بزرگي و رشادت ايرانيان در طول تاريخ بوده است سپاهي که تنها به دنبال حفظ کشور و امنيت آن است .
* لحظه پيروزي براي من از آن جهت شيرين است که پيران، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببينم.
* براي اراضي کشورم هيچ وقت گفتوگو نميکنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست ميآورم.
نوشته شده توسط زهرا نوروزی خوب در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 ساعت 9:15 موضوع | لينک ثابت
تاریخ از نظر نهرو
تاريخ به معني جنگها و شرح زندگي چند نفر اندك شمار نيست كه شاه شده يا سرداران بزرگي بوده اند. تاريخ بايد درباره مردم يك كشور براي ما سخن بگويد كه چگونه زندگي ميكردند، چه كارهايي انجام ميدادند و چگونه ميانديشيدند. تاريخ بايد از رنجها و شاديهاي آنان و از دشواريها و مشكلاتشان براي ما سخن بگويد و بگويد كه چگونه بر اين دشواريها چيره شدند.
نوشته شده توسط زهرا نوروزی خوب در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 ساعت 0:55 موضوع | لينک ثابت
ایجاد شرایط آبوهوایی گرم و خشک و سالهای کمباران در فلات ایران به ویژه در حدود چهار هزار سال پیش موجب پیدایش برخی باورهای کیهانی در دوران باستان شده است. در نمونهای از این اعتقادها، ستاره «تِـشتَـر» (شباهنگ/ شِعرای یمانی) ستاره بارانآور دانسته شد و ستاره «اَپوش» (اَپَـئوشَـه/ قلبالعقرب) دیو خشکسالی و از بین برنده آبها و هماورد تشتر بشمار آمد. در «تشتر یشت» اوستا که به راستی یکی از کهنترین نمایشنامههای بشری است، به روشنی نبرد تشتر و اپوش گزارش شده است. در این نبردها، گاه پیروزی از آن تشتر و گاه از آن اپوش است.
پرسش اینجا است که چه رویدادی در آسمان موجب پیدایش چنین باورهایی در میان مردمان شده است؟ برای پاسخ باید ابتدا اندکی با این دو ستاره و زمانهای طلوع و غروب سالانه آنها آشنا شویم.
ستاره تشتر (شباهنگ) ستارهای سپیدفام و پرنورترین ستاره سراسر آسمان است و در صورت فلکی سگ بزرگ (کلب اکبر) قرار دارد. امروزه نخستین طلوع بامدادی این ستاره در عرضهای جغرافیایی میانه ایران زمین، در اوایل مردادماه اتفاق میافتد؛ اما در حدود چهار هزار سال پیش، نخستین طلوع بامدادی این ستاره در اوایل تیرماه یا آغاز تابستان بوده است و نام ماه تیر (گونه دیگری از تشتر) نیز از همین واقعه برگرفته شده است. (واژه «مرداد» به همینگونه درست است و نگارش آن به شکل «امرداد» لازم نیست. در شاهنامه فردوسی، نوشتارهای ابوریحان بیرونی و در سراسر متون ادبیات فارسی، این نام بگونه «مرداد» نوشته شده و تصور نمیکنم که ما بیش از فردوسی، بیرونی و دیگر تاریخنگاران بزرگ ایران، به زبان فارسی تسلط و از آن آگاهی داشته باشیم. دستکاریهای دلبخواهی در زبان فارسی، علاوه بر اینکه به سیر تاریخی تطور زبان و واژگان آسیب میرساند، این پرسش را نیز پیش میآورد که اگر لازم است واژگان به شکل دیرینه آن تلفظ شوند، پس از چه روی اصراری در نگارش نام زرتشت بگونه زرئوشتره، اردیبهشت بگونه ارتهوهیشت و بهمن بگونه وهمن، وجود ندارد؟ بجز این، در صورتی که اصرار برای نگارش کهن این نام وجود داشته باشد، چرا بجای تلفظ پهلوی آن، از واژه اوستایی و درستتر آن یعنی «امرتات» استفاده نمیشود؟)
ویژگیهای تشتر به روشنی و زیبایی در تشتر یشت اوستا سروده شده است: «میستاییم ستاره شکوهمند و درخشان تشتر را، آن افشاننده پرتوهای سپید و درخشان را، آن درمانگر بلندبالای تیز پرواز را، آن بخشنده خانه آرام و خانه خوش را، آن درخشنده که افشاننده فروغ بیآلایش است، آن در بردارنده تخمه آبها را.»
از سوی دیگر ستاره اپوش (قلبالعقرب) ستارهای پرنور و سرخفام و در صورت فلکی کژدم (عقرب) قرار دارد. این ستاره در سراسر تابستانهای گرم و خشک ایران زمین در ساعتهای آغازین و میانه شب دیده میشود. فاصله آسمانی این دو ستاره از یکدیگر به اندازه سه برج فلکی و حدود ۹۰ درجه است.
ویژگیهای این دو ستاره ما را به خاستگاه باورهای مربوط به نبرد تشتر و اپوش راهنمایی میکند. در تابستان ستاره اپوش حاکم بلامنازع آسمان شبانه است و مردمان باستان حضور او در آسمان تابستانی را با نبود باران در پیوند میدانستند. به ویژه که حتی جانور صورت فلکی منسوب به آن (کژدم/ عقرب) نیز با مناطق بیابانی و خشک ارتباط دارد. اما با گذشت هر روز از روزهای تابستانی و نزدیک شدن به فصل باران، ستاره تشتر اندکی بالاتر و ستاره اپوش اندکی پایینتر میرود تا اینکه در آخرین روزهای تابستان چهار هزار سال پیش، اپوش به آخرین مرحله آسمان سرشبی میرسد و پس از آن دیگر دیده نمیشود و تشتر حاکم آسمان در فصل بارندگی میشود.
نبرد کیهانی این دو در تشتر یشت اوستا به تصویر در آمده است: «آنگاه تشتر درخشان و شکوهمند با پیکری به مانند اسبی سپید و زیبا با گوشهای زرین و لگام زرنشان به دریای فراخکرت فرو میآید و به رویارویی او دیو اپوش با پیکری به مانند اسبی سیاه به در میآید. یک گر سهمگین! آنگاه تشر درخشان و شکوهمند و دیو اپوش هر دو به هم در میافتند و هر دو با یکدیگر نبرد میکنند. سرانجام تشتر درخشان و شکوهمند بر دیو اپوش چیره میشود و او را شکست میدهد.»
این واقعه یکبار دیگر در بهار سال بعد و نزدیک شدن به تابستان رخ میدهد که در آنجا تشتر در افق غربی ناپدید و اپوش یکهتاز آسمان در فصل خشکی میشود. غلبه اپوش با عباراتی غمانگیز در اوستا همراه میشود: «آنگاه تشتر درخشان و شکوهمند و دیو اپوش سه شبانروز با یکدیگر نبرد میکنند. سرانجام دیو اپوش بر تشتر درخشان چیره میشود و او را شکست میدهد. پس آنگاه تشتر ناله و اندوه در خواهد داد که: وای بر من ای اهورامزدا، بدا به روزگار شما ای آبها و ای گیاهان.»
به دلیل اینکه بالا آمدن تشتر با افزایش بارندگی و پایینرفتن آن با کاهش بارندگی توأم بوده، در باورهای ایرانی ستاره بارانآور دانسته شده و هماورد او به نام اپوش به دلیل اینکه بالا آمدن آن با کاهش بارندگی و پایین رفتن آن با افزایش بارندگی توأم بوده، دیو خشکسالی شناخته شده است.
به نظر میآید که آغاز تابستان، هنگام فرارسیدن سال نو نیز به شمار میآمده است. چرا که پس از شرح غلبه تشتر بر اپوش در اوستا آمده است: «پس آنگاه تشتر درخشان خروش شادکامی سرخواهد داد که خوشا به شما ای سرزمینها، ای آبها و ای گیاهان! اینک آبها روانند در جویباران شما، روانند به سوی کشتزاران شما، روانند به سوی همه جهان . . . فرمانروایان خردمند و جانوران آزادی که در کوهساران به سر میبرند، چشم به راه بردمیدن او هستند. او که پس از بردمیدنش، سالی خوش یا سالی بد برای کشور میآورد . . . آیا سرزمینهای ایرانی از سالی خوش بهرهمند خواهند شد؟» (متن اوستا برگرفته از کتاب اوستای کهن و نجومشناسی بخشهای کهن آن، از همین نگارنده، ۱۳۸۲٫)
علاوه بر این، اشارههای یاد شده بالا و شواهدی دیگر نشاندهنده این است که گویا آیینی برای انتظار و تماشای نخستین طلوع بامدادی تشتر بر فراز کوهستانها در دوران باستان وجود داشته و انجام میشده است. آیینی که با جشن تیرگان بعدی در سیزدهمین روز از تیرماه در پیوند بوده و امروزه کارکردهای اصلی خود را از دست داده است.
در اوستا، ستارهای دیگر به نام «سَـتَـویس» از یاوران تشتر دانسته شده است که با توجه به ویژگیهای برشمرده برای آن، به نظر میرسد با ستاره سهیل اینهمانی داشته باشد. زاویه ساعتی سهیل تقریبا برابر با زاویه ساعتی تشتر، اما در عرضهای پایینتر از حدود ۳۳ درجه (در نیمه جنوبی ایران) دیده میشود. ستاره ستویس در اوستا یاور تشتر و وظیفه رساندن آب به همه کشورها را بر عهده دارد: «او این آب را به همه هفت کشور میرساند، تا همه از سالی خوب بهرهمند شوند.» چنان که دیده میشود، ایرانیان در آرزوهای خود، شادکامی و خوشبختی را برای همه مردم جهان میخواستهاند.

نوشته شده توسط زهرا نوروزی خوب در جمعه نوزدهم خرداد 1391 ساعت 16:31 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

نوشته های من پیرامون مطالب تاریخی.ادبی.فرهنگی
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
دوستان
نوشته هاي پيشين
فروردین 1392
اسفند 1391
مهر 1391
خرداد 1391
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
طراح قالب